
شمعی را به شأنت روشن کرده ام
تا بیایی و با من بگویی و با تو بگویم
که چگونه ویرانه کرد
لرزه ی عشقت
تنخانه ی مرا
آنقدر زمستان ِ نبودنت را
به درازا کشاندی
که یخ بست
شانه هایی که نشانه ی دوست داشتنت بود
باد می دود و بیداد می کند
اما
من آن سکوتی هستم
که در کوچه
پس ِ باد ایستاده ام
تا شمعی را روشن بدارم!
برچسب:
نویسنده: پویان فرهادی