
آن لحظه ی کوتاه دیدار را بیدار باید کرد عسل واژه ریخت برایش گیسو قصه بافت با آنکه پس ِ دیدار ، درد است و رنگ رخسار زرد درهم می رود ابروان ابر و می بارد باران اما آن لحظه که عشق است را نفروشم به هیچ هان که آن لحظه چه خوب است ، حتی اگر فصل پائیز باشد چرا که انارستانش را من می بینم هم نگاه می شویم تمام می شود عبور می کنم از کنارت و شروع می شوی می گذرم و می اندیشم به دیدار فردا این بار کمی عمیق تر نگاهم کن و بخوان کلام چشمانم را من چیزی بیشتر از یک نگاه و عبور کوتاه هر روزم...! ...
ادامه مطلب