
هوای من ! تو نیستی و من سالهاست بی هوا زنده ام این اعجاز عشقتوست حتی وقتی نباشی نوشته شده در دوشنبه یکم دی ۱۳۹۹ساعت ۸:۳۳ ب.ظ توسط ارکیده کوچکسرائی| ...
ادامه مطلب
بهار، بی تو ندارد بهاباید باشدفصلی بهادارترازبهارانگار می دانمای همه ی بهانه ام...
ادامه مطلب
میدانم همین روزها می آیی با زنبیلی از نور و دست مرا میگیری و نگاهم را صاحب می شوی و من در تبسم آن روز نشسته ام و تصویر می بافم و خستگی ها می تکانم و حال میفهمم که گریه ی هنگامه ی تولدم ، شروع فصل پنجمیست که سر ِ اینجا دارد و فصلهای پنجمین و چندمینی که پشت هم به انتظار ما هستند... نوشته شده در سه...
ادامه مطلب
تو در دل خواب و من سر به سینه یآفتاب دلم نمی آید بیدارت کنم تنها ، نگاهت می کنم بی وقفه و می شمارم نفس هایت را با جان انگار حرف برایت بیشتر دارم ، وقت هایی که می خوابی ! انگار عشق ، شکل بهارمی شود گلمی کنند گونه هایم و باز می شوند تمام پنجره ها به سوی تنم کم کم آفتابتنش را از زیر سرم می ...
ادامه مطلب
همیشه می گفتیچه خفته در نگاهت که بید را مجنون کرده ایوگیسوان مجنون را اینگونه پریشان!؟ توبید بودی و من نگاه شدیدنگاه بیدار و هماره تشنه ی دیدار اما تو سرت را بالا نمی گیرینمی دانم شرم می کنی یا می خواهی از اشک ، ترم کنی! توبید مجنون نبودیمن تو را دوست داشتممن تو را جوری دیگر دوست داشتم توبید بودی به دست باد و گرنه تنم هیچ وقت این گونه مثلبید نمی لرزید ای داد... ...
ادامه مطلب
چه نهفته هست در دستانتکه محتاجند تو را دستانم؟و می خواهند هرم دستانت راتا جاری شودخون ِیخ بسته ،در جوی رگ هایم تا حس کنم زیر پاهایم ،تمام جهان را برقصم ،چونفرفره بچرخمیا چونبادبادکی رهادر نیلی پهنآسمان ، شادان دارایند دستانت ،هر چه احساس خوب را این احساسات خوب کجایند؟ آه که تو را محتاجمسال دارد عوض می شودتو عوض شوی اگر ،حال من هم عوض خواهد شدبهار در بهارهای کهچه ها خواهد شد... ...
ادامه مطلب
آنقدر دست دست کردی که دور دست ها هم دست مرا خواندند داستان: دستان بی دستان تو...!...
ادامه مطلب