قطره
-
تاریخ: 1397/2/19 ساعت: 13:48
آن وقت می فهمی چه از عشقتدر دلم برپاست ،که بدانی قطره ای از اش
عشق بر پاست
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 21:46
عشق بر پاستپا بر آب می زنموبا نوای موج ،عشق بر پا می شوددر دل ماهی های حوض نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۶ساعت ۸:۳۸ ق.ظ توسط ارکیده کوچکسرائی| Let's block ads! (Why?)
یک چشم
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 21:46
وقتی باران می بارد ،تو به یاد ِ بارانیومن به یاد تو ، بارانتو به چشم آسمان و چشم من ،به یک چشم نگاه کن نوشته شده در جمعه یکم دی ۱۳۹۶ساعت ۳:۳۳ ب.ظ توسط ارکیده کوچکسرائی| Let's block ads! (Why?)
درود
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 21:46
[unable to retrieve full-text content]درود ِ دو رود ِxa0 xa0 چشمان من است ، xa0 زمستان ِ نگاهت xa0
ثابت کن
-
تاریخ: 1396/7/16 ساعت: 11:04
[unable to retrieve full-text content]ثابت کن خودت را برایم تا ثبتِ همیشگیِ احوالم شوی xa0
دل بردی
-
تاریخ: 1396/7/16 ساعت: 11:04
روزی از همین چشمها گذشتی و دلم را بردی حالا که دلی را بردی ، چگونه از چشمهایم می گذری!؟ پی نوشت :xa0اما مهر را به فال مهر می گیرم. نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت ۹:۱۷ ب.ظ توسط ارکیده کوچکسرائی|
حواس
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 18:26
درد از این بالاتر وقتی تمام حواس پنجگانه اش کار می کند و بی حواس من... نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت ۱۰:۳۷ ب.ظ توسط ارکیده کوچکسرائی|
بخواهی یا نخواهی
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 18:26
عشق!؟ تو بخواهی من همیشه دوستت دارم تا بخواهی xa0 تو نخواهی نیز دوست داشتنت هست کارم تا نخواهی xa0 نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت ۹:۱۶ ب.ظ توسط ارکیده کوچکسرائی|
نیمه ی شب نیمه ی من
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 18:26
[unable to retrieve full-text content]شب هم به نیمه می رسد من چگونه به نیمه ام که تو باشی!؟ xa0
فصل بی نام آمدنت
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 17:33
میدانم همین روزها می آیی با زنبیلی از نورxa0 و دست مرا میگیری و نگاهم را صاحب می شوی و من در تبسم آن روز نشسته ام و تصویر می بافم و خستگی ها می تکانم و حال میفهمم که گریه ی هنگامه ی تولدم ، شروع فصل پنجمیست که سر xa0ِ اینجا دارد و فصلهای پنجمین و چندمینی که پشت هم به انتظار ما هستند... xa0 نوشته شده...
زبانه ی آفتاب عشق
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 17:33
منظره در سکوت زمستان و تن بی تن پوش درختان چقدر زیباست xa0 وقتی پهن باشد آفتاب و رنگ موهایت آفتابی شود و تیر بکشد چشمانت زیر نگاه تابشش xa0 بخندی ، بی دغدغه بیندیشی و با همه اجزای تنت نفس بکشی xa0 های که چقدر در منی وقتیxa0 بند بند انگشتانت را میان انگشتان ظریفمxa0فرو میبری ، تازه می فهمم معنای آفتا...
وقتی که می خوابی
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 17:33
تو در دل خواب و من سر به سینه یxa0آفتاب xa0 دلم نمی آید بیدارت کنم تنها ، نگاهت می کنم بی وقفه و می شمارم نفس هایت را با جان xa0 انگار حرف برایت بیشتر دارم ، وقت هایی که می خوابی ! xa0 انگار عشق ، شکل بهارxa0می شود گلxa0می کنند گونه هایم و باز می شوند تمام پنجره ها به سوی تنم کم کم xa0آفتابxa0تنش را...
خاص ِ شماست :)
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 17:33
سلام صمیمانه ترین تبریکاتم رو در سال پیش رو و نو از عمق قلبم و از درگاه احدیت برای یکایک شما عزیزانم خواهانم و همراه با بهترین هایی که شایسته آنید. ... عیدتان فرخنده ... با مهر و عشق ، xa0 ارکیده کوچکسرائی xa0 xa0 xa0 نوشته شده در دوشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۵ساعت ۲:۲۵ ق.ظ توسط ارکیده کوچکسرائی
امروز با تمام روزها فرق می کند
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 17:33
با تمام روزها فرق می کند امروز حتی خودم هم با تمام روزهای دیروز انگارxa0پیراهنم و نیز همه ی پیرامونمxa0 حرفی با من دارند از چشمهایشان خوانده ام سلامی را شاید هم کلامی را xa0 باید برای این خیال و خواب باید برای یافتن جواب قدم زنم شهر را xa0 زیر ابر بهاریxa0امروز که هر آن هوای بارانxa0دارد می دوم همه ...
بباف این آشفتگی را...
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 17:33
تو را می بینم و نفس هایم شمردنیxa0می شود بیا حواسم را پرت کن موهایم را که ببافی سرم گرم تو خواهد شد... xa0 نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت ۴:۲۴ ب.ظ توسط ارکیده کوچکسرائی|
آدم حرفی...!
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 1:14
سرد است و هوا آه آلود xa0 و من قدم می زنم برف ها را xa0 و جای تو درخت ، برف میریزد بر سرم xa0 آدم برفی! آدم حرفی باش... xa0
لحظه
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 18:10
آن لحظه ی کوتاه دیدار را بیدار باید کرد عسل واژه ریخت برایش گیسو قصه بافت xa0 با آنکه پس ِ دیدار ، درد است و رنگ رخسار زرد درهم می رود ابروان ابر و می بارد باران xa0 اما آن لحظه که عشق است را نفروشم به هیچ xa0 هان که آن لحظه چه خوب است ، حتی اگر فصل پائیز باشد چرا که انارستانش را من می بینم xa0 هم ن...
...
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 15:49
او زنده شد... xa0
مهر پاییز
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 18:34
پائیز می آید آفتاب ِ مورب می تابد بر ابتدای منxa0 و این انتهای بودن است xa0 تو آمدی در آخرین روزهای تابستان و آمدنت زادروز پائیز می شود و به رخ همه می کشد زادروز عشقمان را دوباره xa0 نیستی و خودم را جا می گذارم از هر چه هست xa0 تهی می شوم و ساده و تو چقدر در من پر میشوی و زاده xa0 های ای پائیز ، ای ...
بید بی نام
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 3:52
همیشه می گفتیچه خفته در نگاهت که بید را مجنون کرده ایوگیسوان مجنون را اینگونه پریشان!؟ xa0 توxa0بید بودی و من نگاه شدیدنگاه بیدار و هماره تشنه ی دیدار اما تو سرت را بالا نمی گیرینمی دانم شرم می کنی یا می خواهی از اشک ، ترم کنی! xa0 توxa0بید مجنون نبودیمن تو را دوست داشتممن تو را جوری دیگر دوست داشتم...